تبليغاتX
دنای من Lilypie 4th Birthday Ticker
 

دیشب بعد از یکی دو روز تعطیلی دنا برای به موقع خوابیدن زیر بار نمی رفت و به بهانه های مختلف سعی می کرد خوابیدنش رو عقب بندازه .دیگه واقعا کلافه شده بودم.هر حیله ای می زدم به نتیجه نمی رسیدم تا اینکه دیگه عصبانی شدم گفتم:" ببین دنا چرا نمی خوابی ؟  اگه دیر بخوابی فرداصبح زود چه طوری می خوای بیدار شی ؟!"

خیلی فوری با جدیت گفت:" به سختی "!!!!

من و پدر دیگه نتونستیم خنده مون رو کنترل کنیم .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 20:36  توسط مادر   | 

 

امسال تولد دنا رو اصفهان جشن گرفتیم . اولین سالی بود که پدر جون و مادر جون و دایی های دنا و زندایی عزیزش توی جشن تولد دنا خانم بودند . ولی همیشه یه جای کار می لنگه ! پدر دماوند بود ! و دیشب اصلا موبایلش خط نمی داد ..

حدود ۵ روز زودتر به استقبال تولد دنا رفتیم .

خیلی خوب بود و تمام زحمت این میهمانی رو مادر جون عزیز کشید . انگار زحمت مادر ها تمام شدنی نیست . تا بودیم خودمون و حالا بچه هامون !

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 15:51  توسط مادر   | 

 

 

دنا این تصویر رو توی وبلاگ من دیده . می پرسه :" مادر ! آقاهه یه تیکه از خورشید رو داده به خانمه ؟"

میگم :" بله ...چطور؟"

کمی فکر کرد و گفت :" کاشکی همه ی خورشید رو بهش می داد ...!"

پرسیدم :" چرا ؟"

دنا گفت:"که خیلی خورشید داشته باشند !!!!"

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 14:46  توسط مادر   | 

 

امروز مشغول کاری بودم . دنا صدام کرد.گفتم :"صبر کن !"دنا گفت :"سریع بیا ...خیلی مهمه ...خیلی حساسه !"

با عجله رفتم گفتم شاید حشره ای چیزی دیده .بعد که رفتم دیدم یه تیکه نخ مشکی روی گلیم افتاده و یک شکل خاصی پیدا کرده .

گفت :" ببین ! خوب دقت کن ! آخه  این نخ چطوری خودشو تونسته  شکل یک کوسه دربیاره ؟!"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 17:25  توسط مادر   | 

 

دیروز سه تا مکان قرار بوده بچه ها رو ببرن ...قلعه کریمخان - موزه ی پارس و موزه ی تاریخ طبیعی ...

اولین جایی که رفتند موزه ی تاریخ طبیعی بود .از اونجایی که این بچه ها از دیدن جانور سیر نمیشن تا ساعت یازده و نیم گیر موزه ی تاریخ طبیعی بودند و بعد هم به ارگ کریمخان رفتند و ظاهرا موزه ی پارس به نوبت بعد موکول شد !

در نتیجه در این برنامه از مادر یادی نشد !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 7:41  توسط مادر   | 

 

امروز قرار است دنا به همراه بچه های مهدکودک به بازدید ارگ کریمخان و موزه ی پارس بره . قرار شده موزه ی پارس جای منو خالی کنه و از مادر یاد کنه ...

تا بیاد ببینم چطور جای منو خالی کرده ؟!...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 12:1  توسط مادر   | 

 

امیرعلی چند روز پیش سرش شکسته بود و ما به عیادتش رفتیم . قبل از رفتن دنا رفت و یک هدیه آورد و گفت این هدیه برای امیرعلی .

لازم به توضیح هست که این هدیه رو یکی دو ماه پیش دنا از بین کتاب هاش انتخاب کرده بود و دور آن کاغذ کادو پیچیده بود و توی این یکی دو ماه اصلا بازش نکرد و منتظر یک فرصت بود که با عیادت امیرعلی یکی شد.

دنا اصلا برای دیدن سر باند پیچی امیر علی آمادگی نداشت و یکهو جا خورد . فوری هدیه رو دست امیرعلی داد . کنار ایستاد و با چشمای مضطرب به امیرعلی نگاه می کرد .من هم اصلا یادم نبود چه کتابی رو کادو گرفته و همش در حین اشتیاق امیرعلی نگران بودم دنا کتاب خوبی رو براش آورده باشه .

کادو که باز شد هر دوشون خوشحال شدند و خندیدند اما دنا هنوز چشم از سر باند پیچی امیرعلی برنداشته بود ...

 

پ.ن۱ : کتابی آموزشی در مورد محیط زیست و کوهستان بود .

پ.ن۲: از سلیقه ی دنا در انتخاب کتاب خوشم اومد .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 7:56  توسط مادر   |