دیشب بعد از یکی دو روز تعطیلی دنا برای به موقع خوابیدن زیر بار نمی رفت و به بهانه های مختلف سعی می کرد خوابیدنش رو عقب بندازه .دیگه واقعا کلافه شده بودم.هر حیله ای می زدم به نتیجه نمی رسیدم تا اینکه دیگه عصبانی شدم گفتم:" ببین دنا چرا نمی خوابی ؟ اگه دیر بخوابی فرداصبح زود چه طوری می خوای بیدار شی ؟!"
خیلی فوری با جدیت گفت:" به سختی "!!!!
من و پدر دیگه نتونستیم خنده مون رو کنترل کنیم .
امسال تولد دنا رو اصفهان جشن گرفتیم . اولین سالی بود که پدر جون و مادر جون و دایی های دنا و زندایی عزیزش توی جشن تولد دنا خانم بودند . ولی همیشه یه جای کار می لنگه ! پدر دماوند بود ! و دیشب اصلا موبایلش خط نمی داد ..
حدود ۵ روز زودتر به استقبال تولد دنا رفتیم .
خیلی خوب بود و تمام زحمت این میهمانی رو مادر جون عزیز کشید . انگار زحمت مادر ها تمام شدنی نیست . تا بودیم خودمون و حالا بچه هامون !

دنا این تصویر رو توی وبلاگ من دیده . می پرسه :" مادر ! آقاهه یه تیکه از خورشید رو داده به خانمه ؟"
میگم :" بله ...چطور؟"
کمی فکر کرد و گفت :" کاشکی همه ی خورشید رو بهش می داد ...!"
پرسیدم :" چرا ؟"
دنا گفت:"که خیلی خورشید داشته باشند !!!!"
امروز مشغول کاری بودم . دنا صدام کرد.گفتم :"صبر کن !"دنا گفت :"سریع بیا ...خیلی مهمه ...خیلی حساسه !"
با عجله رفتم گفتم شاید حشره ای چیزی دیده .بعد که رفتم دیدم یه تیکه نخ مشکی روی گلیم افتاده و یک شکل خاصی پیدا کرده .
گفت :" ببین ! خوب دقت کن ! آخه این نخ چطوری خودشو تونسته شکل یک کوسه دربیاره ؟!"
دیروز سه تا مکان قرار بوده بچه ها رو ببرن ...قلعه کریمخان - موزه ی پارس و موزه ی تاریخ طبیعی ...
اولین جایی که رفتند موزه ی تاریخ طبیعی بود .از اونجایی که این بچه ها از دیدن جانور سیر نمیشن تا ساعت یازده و نیم گیر موزه ی تاریخ طبیعی بودند و بعد هم به ارگ کریمخان رفتند و ظاهرا موزه ی پارس به نوبت بعد موکول شد !
در نتیجه در این برنامه از مادر یادی نشد !
امروز قرار است دنا به همراه بچه های مهدکودک به بازدید ارگ کریمخان و موزه ی پارس بره . قرار شده موزه ی پارس جای منو خالی کنه و از مادر یاد کنه ...
تا بیاد ببینم چطور جای منو خالی کرده ؟!...
امیرعلی چند روز پیش سرش شکسته بود و ما به عیادتش رفتیم . قبل از رفتن دنا رفت و یک هدیه آورد و گفت این هدیه برای امیرعلی .
لازم به توضیح هست که این هدیه رو یکی دو ماه پیش دنا از بین کتاب هاش انتخاب کرده بود و دور آن کاغذ کادو پیچیده بود و توی این یکی دو ماه اصلا بازش نکرد و منتظر یک فرصت بود که با عیادت امیرعلی یکی شد.
دنا اصلا برای دیدن سر باند پیچی امیر علی آمادگی نداشت و یکهو جا خورد . فوری هدیه رو دست امیرعلی داد . کنار ایستاد و با چشمای مضطرب به امیرعلی نگاه می کرد .من هم اصلا یادم نبود چه کتابی رو کادو گرفته و همش در حین اشتیاق امیرعلی نگران بودم دنا کتاب خوبی رو براش آورده باشه .
کادو که باز شد هر دوشون خوشحال شدند و خندیدند اما دنا هنوز چشم از سر باند پیچی امیرعلی برنداشته بود ...
پ.ن۱ : کتابی آموزشی در مورد محیط زیست و کوهستان بود .
پ.ن۲: از سلیقه ی دنا در انتخاب کتاب خوشم اومد .![]()